از کجا تا به کجا
سه شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 12:53 ب.ظ | نوشته شده به دست مسافر نیکوتین مطهره | ( نظرات )

آمده بودم سفری کنم و در این سفر ، همراه دو مسافرم باشم،یارشان باشم نه بارشان !



از کجا به کجا !!!
یکسال بود متوجه مصرف پسرم شده بودم و شنیده بودم حشیش مصرف می کند . 
فکر می کردم اگر به رویش بیاورم ،اصطلاحا روش به رویم باز میشود ولی روز به روز رفتارش بد و بدتر می شد . مانده بودم سرگردان ، چکار کنم ؟! 
سال اول دبیرستان بود . به اسم مدرسه از خانه بیرون می رفت ولی مدرسه نمی رفت .
یک روز از جیبش سیگار درآوردند . مدیر مدرسه پدر و مادر را خواست . به مدرسه اش رفتم، مدیر مدرسه گفت حالا از جیبش سیگار درآوردیم ، بعدش با خداست . معلوم نیست چی باشد ?! این اولینش بود !!
وحشت تمام وجودم را گرفته بود .می لرزیدم ! بعدش ... بعدش چه میشود ؟؟؟
خدایا ، همسرم ، کم بود ؟؟؟
26 سال از زندگی ام گدشته بود و تمام این سالها در انتظار بودم تا همسرم که به قول خودش تفریحی مصرف می کرد کنار بگذارد و دیگر نکشد ، ولی ، هیهات !
زندگی خوبی نداشتیم . هر روز درگیری و دعوا و بدخلقی های او و خشم و نفرت من .
یادم هست زمان بمباران عراق ، از خدا می خواستم جنگ تمام شود و من دیگر آرزویی ندارم ، دیگه بمبی زده نشود ، هیچ خواسته ای نداشته باشم .
نمی دانستم بدتر از بمب صدام روزی است که فرزندم ، پاره ی تنم ، بیاید و بگوید من معتادم و خسته شده ام . کمکم کنید ! 
تا اعتراف نکرده بود ، من در افکار بودم . می گویم یکسال بود فهمیده بودم ، قبل از یکسال را پیش خودم انکار می کردم و نمی خواستم بپذیرم .
از اعتیاد و مواد مخدر و دود و ... هیچ نمی دانستم . حالا دیگه مرتب درگیری و دعوا بود در خانه و بیرون از خانه ، با همسایه ، رهگذر ، پلیس و ...    
پسرم انگار به سرعت نور به سمت نیستی و تباهی می رفت .
ترک تحصیل ، بیکاری ، رفتارهای وحشتناک او ... عرصه به دختر و فرزند کوچکم تنگ شده بود .
پسرم از حشیش و تریاک رسیده بود به تزریق هروئین !
اولین حرکت ما ، بردن پسرم به بهزیستی بود و دکتر و دارو ، که موفق نشدیم . دو ماه گذشت که با یاری حق ، با کنگره آشنا شدیم .
روز اولی که با فرزندم به کنگره آمدم ، خدا را شاهد می گیرم که با آن حال خرابم فهمیدم ، اینجا ، همان جایی است که باید می آمدم ! 
با خانمی که مشاور بود صحبت کردیم و من در آغوش او ضجه می زدم و اشک می ریختم .
او گفت که خود مصرف کننده بوده و حالا درمان شده است از خودش گفت و از اینکه کنگره راه درمان را پیدا کرده است ! 
درونم آرام شده بود . با امید و انگیزه به خانه آمدم و به همسرم گفتم جایی برای درمان پیدا کرده ایم و او ناباورانه به ما نگاه کرد . چند وقتی هم از رفتن ما به کنگره می گذشت و او هنوز راضی به آمدن نبود .
بعد از مدتی همسرم به جلسات آمد . از جلسات تأثیر زیادی می گرفت و با حال خوش به منزل می آمد . دیگه ما مقابل هم نبودیم . بعد از سالهای زیادی که تباه شده بود تازه داشتیم همزبان می شدیم . 
همسر و فرزندم وارد سفر درمانی کنگره شدند . سفر پسرم خیلی راحت نبود ، فراز و نشیب بسیاری را گذراند . جوان بود و قدرت طلب و نا آگاه !
راهنما انتخاب کرده بود . نامرتب به جلسات می آمد و می رفت . راضی بودم به رضای خدا . کمی آرام شده بودم . از گریه کردن دست کشیدم و بیشتر گوش دادم به حرف راهنمایم .
آمده بودم سفری کنم و در این سفر ، همراه دو مسافرم باشم . یارشان باشم نه بارشان !
خیلی زود دیدم در جلسات آموزشی ، دنیای درونم تغییر کرده است،دیدم من هم در این سفر به نوعی مسافرم،مسافری که بدون مصرف مواد بیمار شده و در دنیایی مملو از ترس ، حقارت ، خشم و نفرت دست و پا می زند و تازه با آمدن به کنگره متوجه خودش شده . 
به عنوان یک مادر ، همسر و یک زن ، تمام حق و حقوقم انگار پایمال شده بود . 
استاد دژاکام فرمودند:شما همسفران حق زندگی دارید،گفتم: چه حقی ؟ تا به حال هر چه بوده بدبختی و نکبت بوده است. 
ولی حالا در کنگره بودم و آموزش می دیدم . به خود آمدم، می خواستم زخم هایم درمان شود،می خواستم دیگر نترسم ، اضطراب و استرس نداشته باشم . من مادر دو فرزند دیگر هم بودم ، دختر و پسر کوچکم .
آهسته آهسته ، علی ، پسرم مرتب شد آمدنش و همسرم هم همینطور . 
بتدریج همینطور که جلو می رفتیم ، محیط خانه پاکسازی می شد ، اندیشه ها تغییر پیدا کرده بود . دلگرم به رحمت خداوند و کمک استادانمان بودم. 
انگیزه ی زندگی به خانه مان برگشته بود . دخترم که از آسیب ها در امان نمانده بود ، امیدوارانه به ما نگاه می کرد و مشوق ما بود برای رفتن به کنگره و خودش هم با آرامش بیشتری به دانشگاه می رفت .
همسرم به رهایی و درمان رسید و چند ماه بعد فرزندم به رهایی رسید . 
مهمترین مسئله ای که پیش آمده بود ، همزمان با درمان جسم و روان ، درمان تفکر آنها بود که هر سه مکمل هم هستند
دو مسافرم به زیبایی " نه " گفتن را یاد گرفته بودند . نه گفتن به دیگران و به خود ! 
آرزویم برآورده شده بود ،خداوند فریاد درونم را شنیده بود ( خدایا مواد توی زندگیمان نباشد ) .
با آمدن به کنگره انگار سفره ای از کرامت پهن شده بود و ما دعوت شدیم به نشستن بر سر این سفره ! هر کس می تواند با خواست خودش می تواند از این سفره ، نیاز روح ، جسم و اندیشه ی خود را بردارد . 
صاحب این سفره خداوند است و انسان هایی که خود ، روزی بر سر این سفره بودند ، ماندند و توشه برداشتند ... تا به مقام استادی رسیدند و شدند چراغ راه افراد و خانواده هایی که سینه سوخته جهل و نا آگاهی و همانا اعتیادند .
خدایا باز هم سپاس و شکر که اگر از نادانی به این وادی کشیده شدیم ، این راه را ( کنگره ) سر راهمان قرار دادی و عاشقانی اینچنین و استادی بی نظیر ، عاشقی که خود عشق هستند ، تمام وجودشان عشق است . 
چقدر ناتوانم ، چقدر کوچکم ، چقدر زبانم الکن است!
چه بنویسم از مردی که حدود 17 سال است ، شاگردشان بودم و جز راستی و درستی و عشق به خالق و مخلوق چیزی از ایشان ندیده ام . درود خداوند بر ایشان باد !!!

همسر و فرزندم شروع به خدمت کردند . پسرم عاشق فوتبال بود و سالهای درگیریش از آن دور افتاده بود . فوتبال را در کنگره دنبال کرد . 
دیگر می دیدم دارد به آرزوهایش می رسد . داستان زندگیش را نوشت و سناریوی آن را با کمک عزیزانی که شاید من نشناسمشان ولی دعاگویشان هستم ، تبدیل به فیلم " آواز دهل " شد .
پسرم دبیرستان را تمام نکرده بود . آنقدر دیدگاه و نگاهش به زندگی تغییر پیدا کرده است که راه و روش کنگره را دریافت کرده است و تبدیل به فردی آموزش دیده شده است که اعتیاد و مواد را به خوبی می شناسد . مسیری که اگر انسانها بشناسند دنبال مواد مخدر نمی روند . 
شروع به درس خواندن کرد ، ازدواج کرد و بچه دار شد و همزمان با تشویق همسر نازنینش در رشته ی کارگردانی امسال لیسانس گرفت . وقتی کارنامه اش را دیدم اشک از چشمانم سرازیر شد . از کجا به کجا ؟؟؟
از علی مایکل شهرک غرب ، از انسانی که مواد مخدر چه بلاهایی بر سر خودش و ما نیاورد ، حالا به کجا رسیده ؟!
علی که در زمان اعتیادش نمی توانستیم یک کلام با او حرف بزنیم، حالا به خواست دختر کوچکش چقدر با حوصله با او بازی می کند ! بازی های بچگانه ! و با عشق جواب سوالات بچه اش را می دهد . همسری می کند برای همسر عزیزش .
علی روی پای خود ایستاده . یکبار ، یکبار ، از پدر و مادرش خواسته ای نداشته و ندارد .
با زمین و زمان و مهمتر از همه ، با خودش به صلح رسیده است .
علی به پدر و مادرش و استاد و همه ، احترام می گذارد . علی به مهربانی برگشته و همه اینها و هر آنچه که دیده و گفته نمی شود ، از وجود خودش با یاری خدا و استادانش برخاسته است .
روزی که در گروه موسیقی دف زد ، نگاهم به رگ های دستانش افتاد ،از آرنج تا مچ دست او با شور و شعف ، به دف می زد و نت ها را با صوت می نواخت و من ، چشمانم پر از اشک شوق !
چه روزهایی سپری شد ! رگ ها آلوده به هروئین و تن لرزان من و دختر و پسر کوچکم و پدرش که کمرش شکسته بود ، از اعتیاد پسرش !
و اما حالا ... علی دف می زند .
علی یکی از بی نهایت فرزندان صالح کنگره است . علی الگوی عمل سالم است . علی عاشق راه کنگره و استادانش است . علی تبدیل به فردی مفید شده است که از برکت حضور در کنگره ، سالم تحویل به جامعه داده شده است . علی فیلم مستند می سازد ، سکوت سیاه ...  
همسرم بی اغراق ، هر چه دوست مصرف کننده داشته است، به کنگره آورده است و ناظر به درمان رسیدن آنهابوده است، آنها را کنار نگذاشت،همه را هدایت کرد به کنگره ، تا از این چشمه ی جوشان عشق ، بهره مند شوند .
با درمان دو مسافرم ، من و فرزندانم به آرامش رسیدیم . دخترم با موفقیت درس خود را تمام کرده و همیشه قدردان کنگره و خانواده آقای دژاکام است .
پسر کوچکم لیسانس خود را گرفت.
خدا می داند که همه ی ما تولد دوباره داشتیم . احساس من این است که زندگیمان از کنگره به بعد شروع شده است ، با همه ی سختی ها و دشواری هایش .
آنقدر آموختیم که بتوانیم مسیر را ادامه بدهیم . مسیری که سعی می کنیم قدم هایمان را آهسته برداریم . با تفکر عمل کنیم و عمل سالم را سر لوحه ی زندگی مان قرار دادیم . خداوند کمک کند .
یکی از مهمترین مؤلفه هایی که در ذهنم داشتم و باعث ماندگاریم در کنگره شد ، البته غیر از درمان مسافران و خودم ، ماندن در کنگره و آموختن بود و انتقال آن به افراد جامعه که ، بیائید  اعتیاد را بشناسیم !
بهترین سالهای عمرم را در کنگره گذراندم . روزی نبوده که بدون انگیزه به سر برده باشم . 
عاشق تفکر ، راه و مسیر کنگره هستم و با قدم های محکم با آن حرکت می کنم ، تا بتوانم عشق خودم را به " الله " ، استادانم ، به مخلوقین خدا ابراز کنم و خدمت کنیم به پاس آنچه بدست آوردیم .
منِ همسفر که تا چهار ماه فقط در جلسه اشک می ریختم ، تبدیل به آدمی شدم که می نویسم ، تحقیق می کنم ، می آموزم و آموزش می دهم . آغازنامه ای با دو کمک و استاد امین نوشته ام که منتظر اهدای آن به جامعه ی کنگره 60 هستم . 
و در آخر 
استاد دژاکام ، سپاس از شما . قدرتان را می دانیم و تا بی نهایت دعای خیرمان همراهتان است . 
شما بودید و هستید که خانواده ها از برکت حضور شما و خانواده تان ، می توانند از زیر آوار اعتیاد بیرون بیایند و تبدیل به گلهایی بشوند سرشار از نور و سلامتی ، عشق به زندگی ، عشق به خدمت به همنوع و سالم بودن ... 
حضورتان مستدام باد !

نگارنده:کمک راهنمای محترم خانم اعظم جلالی 
تایپ:مسافر نیکوتین منیره 
تنظیم و ثبت: مسافر نیکوتین مطهره

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مهرناز مسافر نیکوتین پنجشنبه 23 شهریور 1396 04:06 ب.ظ
خانم جلالی راهنمای عزیزم کلام شما، قلم شما، حس شما در این نوشنار زیبایتان مثل تمام آموزش هایی که در لژیون از شماآموختم، درس های بزرگ زندگیم شده . وجودتان سلامت و دلتان شاد و در کنار عزیزانتان همیشه با آرامش زندگی کنید .
مسافرنیکوتین مریم پنجشنبه 23 شهریور 1396 01:23 ب.ظ
خداقوت به خانم جلالی عزیز و خداروشکر برای وجود کنگره و مهندس عزیز
مسافر نیکوتین مطهره چهارشنبه 22 شهریور 1396 10:24 ق.ظ
بسیار زیبا و دلنشین بود قلمتان مانا و روزگارتان همواره آرام
شهلا چهارشنبه 22 شهریور 1396 04:04 ق.ظ
با سلام وخسته نباشید خدمت خانم اعظم راهنمای
خوبمان ، نوشته شما آنقدر نرم و روان نوشته شده
است که با تمام این سختیها‌ به عنوان یک همسر و
یک فرزند‌ که مصرف کننده بودند، امید در ورای این کلمات باز تاب زیبایی داشت، که میشود درمان
شد و زیبایهای زندگی را دید با داشتن صبر و آموزش های لازم و پی گیری ... می شود به آرامش رسید. سپاس از شما و خسته نباشید.
بسبار عاای بود.





همسفر زهرا چهارشنبه 22 شهریور 1396 01:44 ق.ظ
سرکار خانم جلالی عزیز بسیار زیبا و روان زندگی خود را با این دستور جلسه بیان کرید خدا رو شکر از کجا تا کجا در زندگی شما با ورود به کنگره رقم خورد خیلی مفید بود بسیار انرژی گرفتم باشد . خانم منریه و مطهره سپاس فراوان برای زحمتتان.
مسافر نیکوتین مطهره سه شنبه 21 شهریور 1396 10:21 ب.ظ
بسیار زیبا و دلنشین بود قلمتان مانا و روزگارتان همواره آرام
عذرا. اهواز سه شنبه 21 شهریور 1396 07:47 ب.ظ
بادرود فراوان خدمت استاد گرامی چقدر زیبا باخواندن دلنوشته هم گریه کردم هم ذوق کردم هم چند بار خواندم هر بار که میخواندم برایم تازگی داشت خداراشکر که به آرامش رسیدید آرامش قشنگترین حس دنیاست یک دنیا آرامش برایتان آرزو دارم،با تشکر فراوان از خانم منیره و خانم مطهره خدا قوت.
همسفر نسرین سه شنبه 21 شهریور 1396 01:22 ب.ظ
خدا رو شکر بابت گذشتن از روزهای سخت و همچنین رسیدن به این جایگاه .موفق و برقرار باشید خانم جلالی عزیز.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
دسته بندی مطالب ...
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic